تبليغاتX
به نام کسی که عاشقم کرد!

می دونی همیشه حرفای زیادی باهات دارم. اخلاقم اینه که از کوچکترین چیزا هم نگذرم و بتونم از همه چی برات بگم. دلم می خواد در جریان همه چی باشی و توی تصمیم گیریا کمکم کنی ... خودت می دونی چه حسابی می کنم روی نظراتت. همیشه بهترین ایده ها رو داری و مشورت با تو بهترین نتیجه رو برام داشته ... حس با تو بودن همیشه شوق زندگی به من می ده. سعی می کنم همیشه و در همه حال با همین حس باشم ... با تو بودن رو که ازم بگیری، دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم ... من به عشق شنیدن صدای قشنگت، دیدن چشمای مهربونت، و حس همه ی خوبیهایی که تو رو برام تو کرده زنده هستم ... یک عمر برای با تو بودن خیلی کمه. تو رو بازم از خدا خواهم خواست ... خیلی دوستت دارم همسر گلم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:23  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:17  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 

دلم برات تنگ شده ولی بازم مثله همیشه میدونم که بهم میگی فیلم بازی نکن به خاطر همین به روی خودم نمیارم من عاشقم ولی تو اینو درک نمیکنی عزیزم به خدا قسم به عشق پاکمون قسم من عاشقم من دیوونتم ولی تو اینو باور نداری چی کار کنم دلم می خواد تو هم منو مثه خودم دوستم داشته باشی ادای ادم بزرگ ها رو در نیار بچه شو فقط به خاطر من عشقتو مثه بچه ها ساده و بی ریا نثارم کن به خدا هیچی ازت کم نمیشه گلم اگه بدونی من تو این مدت چی کشیدم کاش که قدر میدونستی عیب نداره همش میگم بزار برم تو خونم درست میشه تو خیلی خوبی خیلی ماهی ولی منو باور نداری اگار داری با یه بت زندگی میکنی و بهش خدمت میکنی من اینو نمی خوام من می خوام تو مال من باشی با هم عشق بازی کنیم نه این که سر هر روز ز کنار هم بی تفاوت بگذریم ، من عاشقم به چی سم بخورم که باور کنی؟ عیبی نداره یه روزی یه جایی بلاخره پشیمون میشی به خدا دارم راست میگم اگه یه روزی این مطالب رو خوندی تو رو خدا پوزخند نزن و نگو چه بچه گانه من دارم با صداقت بهت ابراز عشق میکنم نگو زنم پس کیمی خواد بزرگ شه تو همین الان پیری رو داری تو قلبم میاری مگه من چمه مگه من ادم نیستم؟ دلم عشق نمی خواد؟ محبت نمی خواد؟ همه ی زن و شوهرها دعوا میکنن دلیل نداره که این دعوا ها بینشون فاصله بندازه ، گلم درک کن تورو خدا بازم میگم من عاشقم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:15  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 
عشق را زندگي کردن بايد

کاش به جاي اين همه عشق نويسي ، کمي عشق را زندگي مي کرديم .

باور مي کرديم که دلقک ها هم مي گريند...

و اينکه عشق حرف بيهوده اي نيست ؛ اما ما بيهوده اش کرديم و آنچناني که خود خواستيم تعبيرش…

 و گاهي چه تعابير وحشتناکي

هر روز فرياد مي زنيم که عاشقيم اما يادمان نمي آيد که شبي گرسنه خوابيده باشيم

ربطش را مي پرسي..!!!؟؟؟

ما فراموش کرديم «ما عرفناک حق معرفتک» را و تو را تا سطح فکرهاي کوچکمان کوچک کرديم.

ما دم از عشق زديم در حالي که طعم قهقهه هاي شبانه هاي با دوستانمان را فراموش نکرده بوديم ..

گفتيم :آنجا که عشق فرمان مي دهد محال سر تسليم فرو مي آرد، اين را گفتيم و همه ي نبايد ها را بايد کرديم و به هر که در ما به حقارت نگريست با پوزخندي تحويلش داديم :که آنجا که عشق فرمان…

ما عشق را نيافته گم کرده بوديم و خداي را نَشناخته به برگ درخت ترسيم کرديم و هيجان زده از اِين کشف بزرگ مي نوشيديم و همان کلمه را هم فراموش کرديم…

خدا در ما باز هنوز به اميد مي نگريست و ما همچنان بر مرداب هاي درونمان مي افزوديم و اينکه هنوز پايداريم را نشان از به حق بودنمان انگاشتيم

حال آنکه خود مي دانستيم حق را از ياد برده بوديم

ما عاشق بوديم و نمي گريستيم

برخنده ي ما گريستن آغاز کنيد شايد اين قفل ها باز شوند

هنوز يادم هست از کجا دروغ گفتن را شروع کردم تو هم يادت هست .بيا برگرديم

برگرديم به همان انساني که بوديم

حرف هاي زيباي کمتري بلد بوديم اما هنوز زنده بوديم و گاهي مي گريستيم

بيا باز هم عاشق هم باشيم و با نگاه  عاشقانه به هم بنگريم و دستهاي کوچک هم  را در دست بگيريم و با  هم بخنديم و به جام عشقي راکه صادقانه به ما داده شد پر از زهر بدبيني و دروغ و ريا برش گردانديم

 مگر ..

چه می شود ما را؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:37  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 
سلام

تو این دنیای بی وفا نمیدونم چرا ادما اینجور دورنگ هستن

بعضی ها که اصلا به این فکر نمی کنن که این دنیا فانی و نامرده

خداییش بگم من از دو رنگی و نامردی نسبت به هم جنسان خودم

یعنی همه مردم  بدم میاد کی هست که بگه این کارا بدرد هیچکس نخورد و نمی خوره از روز ازل تا ابد همیشه همین بود و هست

من خودم در طول زندگی ام از طرف بهترین دوستام بدترین ضربه ها رو خوردم اما دوباره با اونا به ملایمت رفتار کردم

نمی خوام سرتونو درد بیارم این مطلب را نوشتم تا درد دلی کرده

باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:35  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

                   چه کنم که هست اینها گل باغ اشنایی

همه شب نهادم سر چو سگان بر استانت

                   که رقیب در نیاید به بهانه جدایی

به کدام مذهب هستیم،به کدام ملت هستیم؟

                   که کشتند عاشقی را ،که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

                   که برون در چه کردی که درون خانه ایی؟

به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم

                   به سومعه رسیدم همه زاهد ریاحی

در دیر میزدم من که یکی زدر درامد

                   که درآ درآ تو هم از ان مایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:50  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 
سلام

می خواستم برای دوستام دو تا دکلمه کوچیک از داریوش بگم شاید خوشتون بیاد

مااجنبی ز قاعده کار عالمیم

                      دیوانه گرد کوچه بازار عالمیم

ما خانه بدوشیم و پشت نشین

                      نی زان گروه خانه نگهدار عالمیم

در هر صورت به هر جا نا توان دیدی توان باش

                      به سود مردم خاموش زبان باش

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت

                     دهم خبرت که بینوا خواهی رفت

بنگر که کی از کجا امده ای

                     بدان چکار میکنی و کجا خواهی رفت

الهی دانایی ده که در راه نیفتیم

                     بینایی ده که در چاه نیفتیم

بنمای رهی که رهنماینده تویی

                     بگشای دری که در گشاینده تویی

من دست به هیچ دستگیری ندهم

                     که همه فانی اند و پاینده تویی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:52  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی

گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه
گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،

خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم

دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟

سخته؟ مگه اینطوری خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ...

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم

طلب میکردند تا تمام دنیا دردستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت

در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:58  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 
در گذرگاه زمان

              خیمه شب بازی دهر

                   با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند         رنگ ها رنگ دگر میگیرند

             فقط خاطره هاست

که چه شیرین چه تلخ

                   دست نا خورده میماند

پس بیاییم خاطرات خوشی برای خود بسازیم

********************************************

اگر اشک بودم انقدر می گریستم تا غبار را از

 دلت پاک کنم

اگر تار بودم برایت اهنگ دوست داشتن را می

نواختم

اگر گل بودم وجودم را به تو تقدیم میکردم

اگر باران بودم برایت میباریدم

اگر بوسه بودم خودم را بروی لبانت به

یادگار می گذاشتم

 (دوستت دارم عزیزم تقدیم به تو بزرگوارم )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) | 
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ساقیا امدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

بر گرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:40  توسط من برای عشقم مینویسم(تنها) |